
روزها رفته اند
من مانده ام و تنهایی وسکوت...
صدایی که می شکند بر لحظه هایم و تکرار میکند رفتن تو را
صدایی که هر دم رفتن ثانیه ها را بر من می تازد
اینک من مانده ام و شبهای تاریک
سیاهی... سیاهی ...و هیچ
شاید گم شده ای بیش نباشم که راه تو را از خاطر م برده ام
آری من همانم
تک درخت پرتگاه
عابری گم کرده راه
حال آنچه در پشت سر مانده برایم تاریکی است و غباری بر دل مانده از راهی رفته...
|